وصيتنامه دکتر شريعتي (قسمت دوم)
خيلي مي ترسم از پوکي و پوچي موج نويها و ارزان فروشي و حرس و نوکرمآبي اين خواجه ، تا شان نسلِ جوان معاصر و عقده ها و حسد ها و باد و بروت هاي بيخودي اين روشنفکران سياسي ، که تا نيمه هاي شب منزلِ رفقا يا پشت ميز آبجوفروشيها ، از کساني که به هر حال کاري مي کنند بد مي گويند ، و آنها را با فيدل کاستر و مائوتسه تونگ و چه گوارا مي سنجد و طبيعا محکوم مي کنند ، و پس از هفت هشت ساعت در گوشيهاي انقلابي و کارتند و عقده گشاييهاي سياسي ، با دلي پر از رضايت از خوب تحليل کردن قضاياي اجتماعي که قرن حاضر با آن درگير است ، و طرح درست مسائل ، آن چنان که به عقل هيچ کس ديگر نمي رسد ، به منزل برمي گردند و با حالتي شبيه به چه گوارا و در قالبي شبيه لنين زير کرسي مي خوابند.
ونيز مي ترسم از اين فضلاي افواه الرجالي شود:
از روي مجلات ماهيانه ، اگزيستانسياليست و مارکسيست و غيره شود و از روي اخبار خارجي راديو و روزنامه ، مفسٌر سياسي ، و از روي فيلم هاي خارجي دوبله شده به فارسي ، امروزي و اروپايي ، و از روي مقالات و عکس هاي خبري مجلات هفتگي و نيز ديدن توريستهاي فرنگي که از خيابانهاي شهر مي گذرند ، نيهيليست ، و هيپي و آنارشيست ، و يا نشخوار حرفهاي بيست سال پيش حوزه هاي کارگري حزب توده ، ماترياليست و سوسياليست چپ ، و از روي کتابهاي طرح نو «اسلام و ازدواج» ، «اسلام و اجتماع» ، «اسلام و جماع» اسلام و فلان بهمان .. اسلام شناش ، واز روي مردهِ ريگِ انجمنِ پرورش افکار دوران بيست ساله ، روشنفکر مخالفِ خرافات و از روي کتاب چه مي دانم؟ دربابِ کشورهاي در حالِ عقب رفتن ، متخصص کشورهاي در حال رشد. و از روي ترجمه هاي غلط و بي معني از شعر و ادب و موزيک و تئاتر و هنر امروز ، صاحبنظر وراج چرند باف لفاظ ضد بشر هذيان گوي مريض هروئين گراي خنک ، که يعني ، ناقد و شاعر نوپردازو...
خلاصه ، من به او «چه شدن» را تحميل نمي کنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب کند . من يک اگزيستانسياليسم هستم ، البته اگزيستانسياليسم ويژه ي خودم ، نه تکرار و تقليد و ترجمه که از اين سه«تا»ي منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه از آن دو تاي ديگر ، تقي زاده و تاريخ ، از نصيحت نيز هم. از هيچ کس هيچ وقت نپذيرفته ام و به هيچ کس ، هيچ وقت نصيحت نکرده ام. هر رشته اي را بخواهد مي تواند انتخاب کند اما در انتخاب آن ، ارزش فکري و معنوي به بايد ملاک انتخاب باشد ، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مي دانستم که به جاي کار در فلسفه و جامعه شناسي و تاريخ اگر آرايش مي خواندم يا بانکداري و يا گاوداري و حتي جامعه شناسي به درد بخور ، «آنچنان که جامعه شناسان نو ظهور ما برآنند که فلان ده يا موًسسه يا پروژه را «اِتُود»(= تحقيق و مطالعه) مي کنند و تصادفا به همان نتايج علمي مي رسند که صاحب کار سفارش داده ، امروز وصيتنامه ام به جاي يک انشا ادبي ، شده بود صورتي مسبوط ، از سهام و منازل و مغازه ها و شرکتها و دم و دستگاهها که تکليفش را بايد معلوم مي کردم و مثل حال ، به جاي اقلام ، الفاظ رديف نمي کردم.
اما بيرون از همهً حرف هاي ديگر ، اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم مگر لذت انديشيدن ، لذت يک سخن خلٌاقه ، يک شعر هيجان آور ، لذت زيبايي هاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه ها از لذت موخودي حساب جاري يا لذت فلان قبالهً محضري کمتر است؟ چه موش آدمي که فقط از بازي با سکه در عمر لذت مي برند و چه گاو انسانهايي که فقط از آخور آباد و زير سايهً درخت چاق مي شوند. من اگر خودم بودم و خودم ، فلسفه مي خواندم و هنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و ديگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار بايد براي خانواده ام کار مي کردم و براي زندگي آنها زندگي مي کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعهًَ مسلمانان ، که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم ، براي خانوادهًَ گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم ، کوزهً آبي آورده باشم.
منبع:سايت روزانه
وصيتنامه دکتر شريعتي (قسمت اول(
امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده وديدار چهره هاي بيهوده ترشخصيتهاي مدرج,گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست.گرچه هنوز از حال تا مرز ,احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور ,عازم سفرم و به حکم شرع ,در اين سفر بايد وصيت کنم .وصيت يک معلم که از 18 سالکي تا امروز که در 35 سالگي است ,جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است ,چه خواهد بود؟جز اينکه همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بيدريغي ,تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم و حقوقش و فروش کتابهايم ونوشته هايم و آنچه دارم و ندارم ,بپردازد که چون خود ميداند,صورت ريزش ضرورتي ندارد.
همه اميدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم.واينکه اين دو را در درجه دوم آوردم ,نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است.بخاطر آنست که ,در شرايط کنوني جامعه ما ,دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيا ر کم است.که دو راه بيشتر در پيش ندارد و به تعبير درست دو بيراهه:
يکي همچون کلاغ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردنهاي زشت و نفرتبار احمقانه زيستن,که يعني زن نجيب متدين.ويا تمام شخصيت انساني و ايده آل معنويش در ماتحتش جمع شدن, و تمام ارزشهاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن ,و عروسکي براي بازي ابله ها و کالايي براي بازار کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاعاي سرمايه داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد.و اين هردو يکي است,گرچه دو وجه متناقض هم.اما وقتي کسي از انسان بودن خارج شود ,ديگر چه فرقي دارد که يک جغد يا يک چغوک(گنجشک ).يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح .مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي
و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه اي که پيش پاي دختران است .سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد ميتواند معجزه آسا و زمان شکن باشد ,و کودکي تنها ,در اين تند موج اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي رود ,تا کجا ميتواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟
گرچه اميدوار هستم که گاه در روح هاي خارق العاده ,چنين اعجازي سر زده است.پروين اعتصامي از همين دبيرستانهاي دخترانه بيرون آمده و مهندس بازرگان از همين دانشگاه ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته ها, ومصدق از ميان همين دوله ها وسلطنه هاي "صلصال کالفخار من حماء مسنون ",و انشتين از همين نزاد پليد ,و شوايتزر از همين اروپاي قصي آدمخوار ,و لو مومبا از همين نزاد بوده است,و مهراوه پاک از همين نجس هاي هند و پدرم از همين مدرسه هاي آخوند ريز و ..
به هر حال آدم از لجن و ابراهيم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار,به دل من اميد مي دهند که حسابهاي علمي مغز مرا ناديده انگارد و به سرنوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه
پرده دار بتخانه مي پرورد ,اميدوار باشم.
دوست مي داشتم که احسان ,متفکر ,معنوي ,پر احساس ,متواضع ,مغرور و مستقل بار آيد.
متن کامل پند نامه افلاطون
قسمت دوم و پاياني
تا سخن ِ متخاصمان مفهوم ِ تو نگردد،
به حکم ِ ايشان مبادرت منما.
حکيم (دانا، آگاه) به قول ِ تنها مباش، بلکه به قول و عمل باش،
که حکمت ِ قولي در اين جهان بماند،
و حکمت ِ عملي بدان جهان رسد و آنجا بماند.
اگر در نيکوکاري رنجي بري، رنج بنمايد (پاک شود) و فعل ِ نيک بماند،
و اگر از بدي لذتي يابي، لذت بنمايد و فعل ِ بد بماند،
از آن روز ياد کن که تو را آواز دهند و تو از آلت ِ استماع (شنيدن) و نطق (گفتن) محروم باشي،
نه شنوي و نه گويي، و نه ياد تواني کرد.
و يقين دان که متوجه به مکاني خواهي شد که:
آنجا نه دوست را شناسي و نه دشمن را.
پس اينجا کسي را به نقصان منسوب مگردان.
و حقيقت شناس که جايي خواهي رسيد (مقامي در جهان هست که مي تواني به آن برسي) که خداوندگار و بنده آنجا متساوي باشند
پس اينجا تکبر مکن.
هميشه زاد (توشه) ساخته دار(يعني جوري زندگي کن که تعداد ِ زيادي کار ِ عقب افتاده براي فردا نداشته باشي. هميشه کارهايت را طبق ِ برنامه ي منظم و به موقع انجام بده و نگذار تل انبار شوند(،
(که چه داني که رحيل (بانگ ِ هجرت به دنياي بعدي) کي خواهد بود،
و بدان که از عطاياي خداي بزرگ هيچ چيز بهتر از حکمت(دانايي) نبُوَد،
و ?حکيم? (آدم ِ دانا) کسي بُوَد که فکر و قول و عمل ِ او (همان يه مرحله ي تصميم گيري و اقدام ِ آن) متساوي و متشابه باشد. (اين تعريف دقيقي از حکيم است(
مکافات کن (تلافي کن) به نيکي و در گذر از بدي،
ياد گير،
و حفظ کن،
و فهم کن، هر وقتي، کار ِ خويش را،
و انديشه کن به حال ِ خود،
و از هيچ کاري از کارهاي بزرگ ِ اين عالم، مترس،
و در هيچ وقت سستي و تأني (اين پا آن پا کردن) نکن،
و از خيرات تجاوز جايز مشمار،
و هيچ خطايي را در اکتساب ِ درستي، سرمايه مساز،(با کارهاي بد به سمت ِ انجام ِ کارهاي خوب مرو)
و از امر ِ افضل به جهت ِ سروري ِ زايل(موقت)، اعراض مکن،(بخاطر ِ اينکه مدتي قدرت در دستت است سعي نکن کارهاي خوب را کنر بگذاري
که از سروري دائم اعراض کرده باشي.
حکمت (دانايي) دوست دار و سخن ِ حکما بشنو، (پيامبر فرمود: ?از دانايان بپرس، با حکماي دانا رفت و آمد داشته باش و همنشين ِ بزرگان باش. سائل العلما، خالط الحکما و جالس الکبرا? )
و هواي دنيا (پست تر از خودت) از خود دور کن
و از آداب ِ ستوده امتناع مکن،
در به هيچ کار، پيش از وقت ِ آن کار مپيوند،
و چون به کاري مشغول باشي، از روي فهم و بصيرت به آن مشغول باش.
به توانگري، متکبر و معجب مشو،
و از مصائب، شکستگي و خواري به خود راه مده،
با دوست معامله چنان کن که به حاکم محتاج نشوي،
و با دشمن معامله چنان کن که در حکومت ظفر تو را بود.
با هيچ کس سفاهت (بي خردي و شوخي ِ پست) مکن
و تواضع با همه کس به کار دار
و هيچ متواضع را حقير مشمار.
در آنچه خود را معذور داري، برادر ِ خود را ملامت مکن.
به بطالت شادمان مباش،
و بر بخت اعتماد مکن،
و از فعل ِ نيک پشيمان مشو،
با هيچ کس مزاح (بذله گويي و مسخره گي) مکن
هميشه بر ملامت ِ سيرت ِ عدل (سرزنش ِ راهي که درست است) و استقامت و التزام ِ خيرات (پايداري و مجبور کردن ِ خود در کمک کردن) مواظبت کن،
تا نيکبخت گردي. (اين کارها باغث مي شود که کسي بدبخت - بر اساس ِ تعريف ِ اول ِ صفحه - نشود و علاوه بر آن خوشبخت شود.
متن کامل پند نامه افلاطون
قسمت اول
معبود ِ خويش را بشناس و حق ِ او را نگه دار،
و هميشه با آموزش دادن و آموزش گرفتن باش،
و توجه بر طلب ِ علم را مقدم دار.
اهل ِ علم را به کثرت ِ علم امتحان مکن،
بلکه اعتبار ِ حال ِ ايشان به دوري از شر و فساد کن.
و از خدا چيزي مخواه که نفع ِ آن منقطع (مقطعي) بـُوَد،
و يقين داشته باش که ?همه ي? مواهب از حضرت ِ اوست،
و از او نعمت هاي باقي (نعمتهايي که مثل ِ انرژي پايستگي دارند!)،
و فوايدي که از تو مفارقت(جدايي) نتواند کرد، التماس کن.
هميشه بيدار باش
که شرور را اسباب بسيار است،
و آنچه نشايد کرد (شايسته نيست) به آرزو مخواه،
و بدان که انتقام ِ خدا از بنده،
به سُخـط (خشم ِ بي رحمانه) و عـِتاب (بي حرمتي و سرزنش) نبـُوَد،
بلکه به تقويم (متحول کردن) و تأديب (ادب کردن از فرط ِ عشق) باشد.
بر تمناي ِ حيات ِ شايسته اقتصار مکن (اکتفا مکن)
تا موتي شايسته با آن مضاف نبـُوَد،
(حيات و مرگ را با هم در نظر بگير و تا مطمئن نشدي مرگي شايسته خواهي داشت به زندگي ِ آن مرگ اکتفا نکن)
و حيات و موت را شايسته مشمر،
مگر که وسيله ي اکتساب ِ خير بوده باشد.
و بر آسايش و خواب اقدام مکن،
مگر بعد از آنکه محاسبه ي نفس در سه چيز را
به تقديم رسانيده باشي،
اول آنکه تأمل کني تا در آن روز هيچ خطا از تو واقع شده است يا نه،
دوم آنکه تأمل کني تا هيچ خير اکتساب کرده اي يا نه،
سوم آنکه هيچ عمل به تقصير فوت کرده اي (کوتاهي کرده اي در عمل به نداي درونت) يا نه.
و ياد کن که چه بوده اي در اصل،
و چه خواهي شد بعد از مرگ،
و ?هيچکس? را ايذا (رنجور) مکن،
که کارهاي عالم در معرض ِ تغير و زوال است.
و ?بدبخت? آن کس بُوَد که از تذکر ِ عاقبت غافل بُوَد و از زَلـَت (لغزش) باز نـَه ايستد. (اين تعريف ِ بسيار علمي و دقيقي از معناي بدبخت است و فوق العاده اهميت دارد. پس بدبخت کسيست که با وجوديکه به او تذکرات ِ مهمي داده مي شود، دست از تکرار ِ چيزي که مي داند خطاست بر نمي دارد. جالب اين است که کسي که مي لغزد مي داند که دارد مي لغزد.)
سرمايه ي خود را از چيزهايي که از ذات ِ تو خارج بُوَد مساز.
و در فعل ِ خير با مستحقان، انتظار ِ سؤال مدار(منتظر نه ايست تا رنجوري از تو گدايي کند تا بعدش تو به او کمک کني)،
بلکه پيش از التماس افتتاح مکن. (قبل از اينکه التماس کند، شروع به کمک کن)
حکيم مشمار کسي را که به لذتي از لذت هاي عالم شادمان بُوَد و يا از مصيبتي از مصائب ِ عالم جَزَع (ناله) کند و اندوهگين شود،
هميشه ياد ِ مرگ کن و به مردگان اعتبار گير.
(کسي که به جايزه اي و مدالي تکيه مي کند و گرفتنش مغرور و شاد شده است و يا کسي که مدالي را نگرفته و آه مي کشد و بر پشت ِ دست مي زند را دانا ندانيد. به مرگ نگاه کنيد که به هيچ مدالي اهميت نمي دهد.)
خساست ِ مردم را از بسياري ِ سخن ِ بي فايده ي او،
و از اخباري که کند به چيزي که از آن مسؤول نبُوَد (مي گويد اين مشکل ِ شماست و مشکل ِ شما به او ربطي نيست)، بشناس. (اين نشانه هاي دقيقي از يک خسيس است.)
و بدان که کسي که در شر ِ غير از خود انديشه کند،
(کسي که به فکر ِ ضرر رساندن به ديگريست، مثل ِ دانشجويي که جواب ِ مسأله اي را مي داند اما به دانشجوي ديگري که همان را ازو سؤال مي کند نمي گويد يا کاسبي که مي خواهد کسي را ورشکست کند)
نفس ِ او قبول ِ شر کرده باشد و مذهب ِ او بر شر مشتمل شده. (يعني چنين کسي خيال مي کند که زرنگ است ولي او در واقع ريسک ِ بزرگي کرده و شر را باور کرده است و آنرا در اعماق ِ وجودش راه داده. چنين کسي راهي که در زندگي طي مي کند پر از شر خواهد بود زيرا راه ِ زندگي ِ ما پژواک ِ نيات ِ قلبي ِ ماست.)
بارها انديشه کن،
سپس در قول آر(حرف بزن)،
سپس در فعل آر (عمل کن) که احوال گردان است(اين سه مرحله ي تصميم گيري است و اهميت ِ زيادي دارد.)،
و دوستدار ِ همه کس باش،
و زودخشم مباش که غضب به عادت ِ تو گردد.
هر که امروز به تو محتاج بُوَد،
اَزالت ِ (برطرف کردن ِ) حاجت ِ او را به فردا ميفکن،
که تو چه داني فردا چه حادث شود.
کسي که به چيزي گرفتار شود را معاونت (ياري) کن،
مگر آن کس را که به عمل ِ بد ِ خود گرفتار باشد
منبع : سايت روزانه
نام: | |
ايميل: | |