
سرگذشت يک عالمه آدم
مدتها بود زمان آبستن وجود پاک ما آدمها بود و دنيا در انتظار يک عالمه وجودِ با وجود . بالاخره ما سرشار از سپيديهاي بي مثال با دلي اميدوار به بودني ناب به راه افتاديم در مسيري به نام زندگي ............
روزي که زاده شديم به اسم آدم ، چه مي دانستيم و چه مي فهميديم راز اين سياهي را ؛ چه مي دانستيم که ، لغزش مي شود بطن زندگي و نامردي مي شود ارزش ؟
چه ميدانستيم بودن ناب که چه عرض کنيم نبودن ناب هم مي شود آرزو ؟
چه ميدانستيم که در اين دنيا فرق گرگ و گوسفند پيدا نيست ؟
چه ميدانستيم که در اين دنيا همه چيز عياري دارد جز آدم و آدم بودن بود؟
چه ميدانستيم که دوستي کم رنگ ميشود و بي معرفتي پررنگ؟
چه ميدانستيم که صداقت و خلوص ميشود مکروه و دروغ و ريا ميشود واجب؟
دست آخر گفتيم آخر ما را چه به اين غلط هاي زيادي و ما را چه به اين زندگي ؟
و با دلي گرفته از نامهربانيها و با وجودي بي وجود دست از پا درازتر برگشتيم به همان ناکجا آباد .........
واقعاً اين زندگيه چيه؟چه تعريفي از زندگي داريد؟چرا هيچ چيزي نميتونه آدمو راضي کنه تو اين زندگي؟چرا فاصله آدم ها انقدر از هم زياد شده تو اين زندگي؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نام: | |
ايميل: | |