نجاتم بد ه
از اين سفره سرد و خالي
از اين ســرپـنــاه خــيـالـي
نجاتــم بـده ، نجاتــم بـده
از اين خواب عاشق کش بد
از اين فــکــر بـــايــد نــبــايــد
نجـــاتـم بــده ، نجــاتـم بــده
سلام همسفر/خوبي؟اگه از يه چيزي شاکي باشيد اون چيه؟
اگه بخواي خدا از يه چيز نجاتتون بده اون چيه؟
من به خودم رسيده ام
به يک باور بيست و دو ساله ي گنگ
وهنوز هم خودم را پيدا نکرده ام و نميدانم که اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم؟
بيست و دو سال از اين اتفاق مي گذرد و من هنوز هم درک نکردم که
چرا بعضي انسانها معتقدند لحظه ي تولد زيباترين لحظه زندگي ست!!!!
من خودم را ميبينم که هر روز مثل ديروز از خواب بيدار ميشوم و تمام کارهاي تکراري ديروز را انجام ميدهد مثل يک رباط يا يک عروسک کوکي...........
من خودم را ميبينم که هرروز در جستجوي چيز تازه ايست و نميداند آن چيست و فقط ميگردد و ميگردد
من خودم را ميبينم و دلم را که هر روزبا من قهر مي کند و هر وقت فرصت پيدا ميکند مدام بهانه مي گيرد
و بي قراري مي کند و هنوز هم حرف حسابش معلوم نيست
من خودم را ميبينم که گاهي احساس ميکند به آخر خط رسيده و مرگ را به هر چيزي ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است که قلبش مثل يک گنجشک مي زند
من خودم را ميبينم .... خودم و تمام صفات خوب و بدم را............
و گاهي تصوير مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ قبرم و قطره اشکي که ممکن است به خاطر من به زمين بچکد
و حال من به يک باور بيست و دو ساله از خودم رسيده ام
احساس ميکنم خودم را گم کرده ام............
ولي يک لحظه سايه اي بزرگي را بالاي سرخود احساس ميکنم و يادم ميايد که هنوز خدا هست
اِرجَعي اِلي رَبِّکِ راضيّۀً مَرضِيَّهً(امروز به سوي پروردگارت بازاي که تو خشنود و او راضي از توست)
نام: | |
ايميل: | |