
روزي پرکشدروحم از اين شهر
آسمان ابري است
دل گرفته ، خسته و تنها ، رو به آسمان دارم
چشمهايم ميگريد ، رنگ ابرهاي کبود را
روحم بيزار ميشود از اين همه تاريکي
مي انديشم با خود
روزي پرکشد روحم از اين شهر
دست در دست ملک الموت
ميگذارم تا بماند جسم سردم را
يادگاري براي اقوام
مينويسم براي مادر
بعد من هيچ نگريد ، چونکه من آزادم
سرخاکم گُل شب بو بکارد
تا که در تنهايي شبهايم احساس کنم بوي مادر را
مينويسم براي پدر
که مبادا دل آزرده کند بعد از من
چونکه من ايمنم ، بي نياز از همه چيز و رها از همه کس
مينويسم براي اقوام
سرخاکم بيايند و بپرسند حالم را
شايد آرام بگيرد
دل تنها و خسته ام
مينويسم براي دوستانم
سرخاکم بيايند و بخندند و بگويند با من
که من سرخوش ازخاطرات آن دورانم
آسمان ابري است
نم باران در چشمهايم زده است
من به مرگ مي انديشم و جدايي
که چقدر سخت است جدايي
ديدم آسمون چند روزه ابري و بارونيه و منو ياد اين متن و اين موضوع انداخت/ميدونم الان سرخوش از فصل بهاريد و خوش و خرم ولي خيلي مهمه که ادم توي مواقع شادي گاهي ياد لحظات جدايي و غم بکنه / نميدونم تا حالا نشستيد فکر کنيد ببينيد بالاخره يه روزي پر ميکشه روحتون از اين شهر؟نميدونم تاحالا نشستيد فکر کنيد وقتي پرواز کرديد دوست داريد چه حرفهايي براي پدر و مادر و اطرافيان بزاريد و چه درخواستي از اونا ميکنيد ؟خيلي خوبه گاهي فکر کنيد ؛ انگار به ادم يه ارامشي ميده.لطفا نظرتونو درباره اين سوالهام بگيد/ممنون