در خلوت زندگي ...
در خلوت زندگي ؛ تحمل دلتنگي هايي که مدام به پنجره دل ما
تلنگر مي زنند ؛ آسان نيست
خاطرات شيرين روي ريل ذهن ما به سرعت ثانيه ها
مي گذرند و ما دلتنگ آن چيزهايي ميشويم که روزي
لحظه هاي دلپذيري مي آفريدند
يکي در اين گذر ؛ دلش براي آدهايي تنگ مي شود که در
بخشي از خاطراتش جا خوش کرده اند .
ديگري دلتنگ آوايي است که از دور حواسش را مي نوازد
آن يکي وقتي در آينه مي نگرد ؛ دلش براي شب
از دست رفته گيسوانش تنگ مي شود و براي همه
آن روزها ؛ ماهها و سالهايي که به تدريج شفافيت هايش
را به آنها سپرده است .
من اما لا به لاي اين حال و هوايي که ماندن و نفس کشيدن
را معنا مي کند گاه دلم براي رفتن تنگ مي شود
امشب دلتنگ خاطراتي شده ام که پشت سر جا مانده اند
و بي تاب آرزوهايي که از رو به رو ميگريزند.
دلتنگ خنده هاي شيرين کودکيم ؛ دلتنگ بازيهاي بي کلک کودکي
شايد آخر دنيا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها تحقق بگيرند
و روياي فرشته شدن همه ادمها که هميشه ذهنم را قلقلک مي دهد تحقق يابد...
آدمهايي که الان هم روي زمين خاکي کنار ما هستند
و ما آنقدر از حقيقت آنها فاصله داريم و آنقدر زميني شده ايم ؛
که گاه يادمان مي رود لازم نيست همه فرشته ها بال داشته باشند.
دنيا فقط دو روز است پس بيراهه راههايي که رفته ايم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد ......
راه زندگي براي هيچ کس رو به گذشته نبوده است
زندگي رو به فرداست که ادامه دارد ؛ نه ديروز
نميدونم تا حالا با زندگيتو و خاطراتت خلوت کردي؟
نميدونم چيزي بوده که توي زندگيت حسرت از دست دادنشو
بخوري؟
نام: | |
ايميل: | |