دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند
سفره باز است ولي نان مرا دزديدند
جرمم ابن بود که هي تکيه به باران دادم
بي سبب نيست که از چشم خودم افتادم
خودم از پنجره ديدم که مرا مي بردند
خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند
شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم
پر نمانده ست که من نيز زمين گير
پرنماندست که من نيز زمين گير شوم!!!
پر نماندست که من نيز زمين گير شوم؟؟؟
سلام همسفر/اين مصرع آخرش يه جوري فکر منو مشغول کرد
انگار يکي بهم گفت زياد وقت نداريا ؛ زود باش زود باش
تا حالا فکر کرديد اين ايماني که هر روز
امثالي مثل من داريم ازش دور ميشيم
کي داره ازمون ميدزده؟
کي داره ازمون دورش ميکنه؟
تا حالا فکرکرديد که وقتي ديگه نيست؟
نام: | |
ايميل: | |