بسم الله الرحمن الرحيم
دهانت را ميبويند
مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند
مبادا شعله اي در آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين
و عشق را کنار تيرک راه بند تازيانه ميزنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
در اين بن بست کج و پيچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان ميدارند
به انديشيدن خطر مکن
روزگار غريبيست نازنين
ان که بر در ميکوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ امده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد
آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر
با کنده و ساطوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي ميکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
کباب قناري بر اتش سوسن و ياس
روزگار غريبيست نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را در خانه به سفره نشسته است
خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد...
دلم گرفته بود و نميدونم چرا ياد اين شعر افتادم
ابليس و نيکا
بگذار دمي ................
امروز دوست مي دارم
و فردا از هر چه حس دوست داشتن ؛ تهي خواهم بود
روز هنگام با کوله باري از نو ميدي و در پي اميد
پا به کوچه ها و خيابان ها مي گذارم
و مي بينم
سگ دو زدن هاي پياپي مردم را،با نام بيگانه ي تلاش
آشفته و اندوهگين
خسته و ملول
به خانه باز مي گردم
رنج پدر و صبر مادر بر خستگي ام مي افزايد
خود هم نمي دانم به دنبال چيستم
دوست داشتن ....!!؟
اعتماد ....!!؟
آرامش...!!؟
يا ...!!؟
گم شده ام در ميان اين هياهو و سگ دو زدن ها
گم شده ام ،در خود،در ميان پايه هاي متزلزل و لرزان پل اعتماد
در ميان زندگي و مرگ
در ميان حصار کوچک تنهايي
ديروز در خيابان پيرمردي را ديدم که به دنبال جواني خود ميگشت و
و من ِجوان به دنبال ................
من خسته ام
به مرده اي زنده مي مانم
مي خواهم نفس بکشم
بگذار........ بگذار کمي نفس بکشم ................
سلام همسفر . ميدونم تا حالا هزار بار اينجوري توي خيابان و بازار و کوچه گشتي
و ميدونم تا حالا هزاران پيرمرد و پيرزن رو ديدي که به دنبال گذشته و جواني خود ميگردند .
تا حالا از خودت پرسيدي تو که جووني به دنبال چي هستي توي زندگيت که وقتي
پير شدي اينجور هراسان به دنبال گذشتت نباشي ؟
نام: | |
ايميل: | |