ديگه از اين به بعد که خواستم تو خلوتم باهات بشينم ميگم اقا باشه ما هم خدايي داريم
انگار آقا داره باورم ميشه اونايي که مثل من دلشون سياهه هيچ جا جاشون نيست
آخه آقا شنيده بودم ميگند : کي ميگه هر کي بده خدا نداره , تو نگو که غريبه اي و رات نميدند ؛ کربلا که غريب و آشنا نداره
آقا تا به ما رسيد غريبه ها رو راه نميدي
عيب نداره ؛ چه بگي بيا و چه بگي برو ميگم دوستت دارم
با همه رو سياهيام ميگه آي آقاجون دوستت دارم
با خماري حرمت مي سازم ؛ حداقل اين خماري حرمتو از من نگير
اگه کربلا راهم ندادي ؛ اگه مدينه راهم ندادي ؛ اگه نشد نجف رو ببينم
اگه نشد کاظمين و سامرا رو خاکشو ببينم و سرمه چشام کنم ميگم عيب نداره و وقتي دلم گرفت
ميرم پيش امام رضا و عقده دل وا ميکنم ( آخه امام رضا هواي بنده هاي رو سياه رو هم داره)
ميرم سر به حرمش ميزارم و ميگم همه رفتند کربلا امام رضا ولي من جا موندم
ميگم همه رفتند شش گوشه رو ديدند و من نديدم
ميگم همه رفتند بين الحرمين و روي زمينش پاي برهنه راه رفتند و من نرفتم
چه نقشه ها کشيده بودم که ميرم بين الحرمين وصفايي ميکنم ولي نشد
چه نقشه ها واسه سقا شدن و سيراب کردن زائرات داشتم ( هرچند مگه کسي دلش مياد اونجا بره و آب بنوشه)
آقا تا حالا که قابل ندونستي ؛ حداقل بزار امسال حال و هواي محرم دلمو کربلايي کنه
بزار اگه جسم ناقابلم نرفته حداقل دلم بره جلو حرمتو و به خاک بيوفته
آقا منو يادت نره ها
التماس دعا
امروز امير در ميخانه تويي تو
فرياد رس اين دل ديوانه تويي تو
مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
آرام تويي دام تويي دانه تويي تو
خدا به صاحب دعاي عرفه قسم ؛ خدايا به عيد قربان و اين روزهاي عزيز قسم
که مرغ دل مارا کربلايي کن ؛ مرغ دل مارا به بقيع برسان
آقاجان از آن کبوتر سرگردان ....
دلم را ميگويم..
خبري از او داري؟
هنوز بي قراري ميکند؟
بال و پري و شوق پريدن هنوز هست
اما دريغ و درد زپايي که در گِل است
خدايا دست و پايم در گل است ؛ به اين روزهاي عزيز منو از اين گل
و مرداب نجات بده که خسته ام
مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم
واي اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
خدايا ما مفلس و بيچاره ايم ؛ چه کنيم اگر امروز هيچ چيزي براي آبروداري نداشته باشيم؟
چه کنيم اگر امروز حاجت مارو نشنوي و ندي؟
چه کنيم اگر در را روي من بدبخت و مفلس باز نکني؟
التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام دوستان عزيز
در ابتدا جا داره از خانم نيکا فکور که به بنده اجازه دادند به عنوان ابليس در وبلاگشون چند
مطلب بنويسم تشکر کنم و شايد اين آخرين مطلبي باشه که توي اين وبلاگ مينويسم
اين روزا توي وبلاگ اکثر دوستان ميبينم که در مورد
امام زمان و دعا درخصوص فرج و ظهور ايشون و
محنت هاي ناشي از دوري ولي عصر (عج) زياد صحبت ميشه .
من که از هر کدوم از اين دوستان پرسيدم که براي چي
بايد طلب ظهور امام زمان را داشت کسي نتونست جواب
درستي به من بده .
و من فکر ميکنم اکثر غريب به اتفاق دوستان و غير
دوستان فلسفه ي ظهور امام زمان رو مثل من نميدونن
حقيقتش من هرجا صلوات ميفرستن و بعدش ( وعجّل فرجهم )
ميگن من اين کلمه رو به کار نميبرم .
يه روز يکي از دوستام بهم گفت چرا بعد صلوات نميگي
و عجّل فرجهم
گفتم براي اينکه تو رو خيلي دوست دارم
گفت ظهور امام زمان چه ربطي به من داره؟
گفتم آخه خنگه اگه امام زمان بياد اول با شمشيرش گردن
تو رو ميزنه
( البته فکر کنم توي پارسي بلاگ هم با ظهور امام زمان
خون راه بيوفته )
چون اکثر آدم هاي پارسي بلاگ دلشون و قلبشون به
زيبائي وبلاگشون نيست
بگذريم
دوست دارم يه حکايت در مورد ظهور امام زمان بگم
البته نميدونم اين حکايت از کيه و يا اين حکايتو از چه کسي شنيدم
اما فکر ميکنم اين حکايت مشخص ميکنه که امام زمان
چرا ظهور نميکنه و يا کي ظهور ميکنه
به اميد اينکه با ظهور امام زمان من هم يکي از سربازان
اون حضرت باشم
قصه ي امام زمان
جونم براتون بگه
توي يک شهر بزرگ پشت جنگلهاي سبز و بين صحرا
ها يک شهر بزرگ بود .
مردم اين شهر هر سال نيمه ي شعبان شهرشونو چراغوني
ميکردن و هر روز بعد از هر نماز براي ظهور امام زمانشون
دعا ميکردن
يه روز تمام علماي شهر جمع ميشن ميگن چرا با اين
همه ارادتي که ما نسبت به امام زمان داريم { و با اين همه
متن ها ي زيبا که دوستان در پارسي بلاگ مينويسن
((اين مطلب جزو حکايت نبود من اضافه کردم )) }
با اينکه ما هر چشمامون از دوري امام زمان هميشه خيسه و
...... پس چرا امام زمان ظهور نميکنه چرا امام جواب اين
همه شيفته ي ظهورشو نميده
خلاصه تصميم ميگيرن 100 نفرو از بين برترين شيفتگان
مخلص امام زمان انتخاب کنن و اون 100 نفر فکراشونو
براي ظهور امام روي هم بزارن تا يه فرجي حاصل بشه .
بلاخره با رايزني هاي مختلف صد نفر از تاب ترين مخلصان
آقا از سطح تمام شهر انتخاب ميشن و دور هم جمع ميشن تا
يه تصميم جدي بگيرن
و بعد از صحبت هاي بسيار تصميم ميگيرن از بين
صد نفر ده نفر که مخلص تر از بقيه بودن انتخاب بشن
و اين ده نفر جلسه اي ميزارن و تو اين جلسه تصميم
ميگيرن که نفر اول ارادتمندان به حضرت از بين اين ده
نفر انتخاب بشه و اين يه نفر از شهر بره به مسجدي که
در دل يک بيابون بوده و تا چهل روز و چهل شب نماز بخونه
و دعا کنه و تا آقارو نديده و باهاش صحبت نکرده و دليل
عدم ظهورشو نپرسيده بر نگرده و توي اين چهل شب
هم همه مردم شب شبانه روز براي تعجيل در فرج امام دعاکنن
خلاصه فرد مورد نظر از شهر ميزنه بيرون و ميرسه به
مسجد مورد نظر و چهل روز و چهل شب از جانب مردم
شهر دعا ميکنه شب چهلم در خواب ميبينه که امام زمانو
نديد ، در خواب ميبينه که نا اميد به طرف شهر راه ميوفته
ولي ظاهرا توي بيابون گم ميشه و راه شهرو اشتباه ميره
و ميره تا ميرسه به يک شهر که تا حالا تو عمرش نديده بوده
ميبينه که همه مردم شهر جلوي دروازه ي شهر جمع
شدند و با ديدن اون مرد خوشحال شده و اونو سوار
مرکبي کرده و به کاخ شاه ميبرن
مرد که متعجب شده بوده ميپرسه اين کارا دليلش چيه ؟
مردم شهر ميگن ديشب شاه شهر ما مرده و رسم اين
شهر اينه که هر وقت شاه بميره اولين نفري که وارد
شهر ميشه به تخت پادشاهي ميشينه و تمام دارائي ها ي
شاه به اون ميرسه
و تو هم الان پادشاه شهر مائي و مالک اين شهر
خلاصه مرد به تخت پادشاهي ميشينه
پس از چند ساعت يه خانم مياد پيش مرد و ميگه من همسر
شاه قبلم و برابر رسوم من الان همسر تو هستم و بايد
امشب با هم هم بستر بشيم و به غير از اين شاه صد زن
ديگه در حرمسراي خود داره که هر وقت هر کدوم رو
بخواي ميتوني به حضور بطلبي
خلاصه مرد قصه ما رو ميکنه به خدا و ميگه خدا يا شکرت ,
مطمئنم اين پاداش کاراي خوب و ارادت زياد من نسبت
به امام زمانه و چون تو صداقت منو ديدي خواستي که به
اين دليل نعمت هاتو بر من فضوني ببخشي و من مطمئن بودم
که انسانها در اين دنيا هم ثمره ي عملکردشونو برداشت ميکنن
و تنها در آخرت تو به بندگانت پاداش نميدي
خلاصه شب که ميشه همسر پادشاه بر مرد وارد ميشه و ....
ده دقيقه که از اين موضوع ميگذره يکدفعه خدمتگذار
شاه در ميزنه و اذن دخول ميخواد مرد که گرفتار بوده
با پرخاش به خدمتگذار ميگه نا سلامتي من شاهم ,
وقت نشناس الان مگه وقت در زدنه ؟ چکار داري ؟
خدمتگذار ميگه اي شاه , مردي اومده دم کاخ ميگه به
شاه بگو من امام زمانم و شاه شما يکي از ياران منه بگو
ببياد ميخوام ظهور کنم
شاه که غرق در ماديات دنيوي شده بوده ميگه : الان که
نصفه شبه , برو بگو شاه ميگه تو که اين همه صبر کردي ,
امشبم صبر کن فردا بيا صحبت کنيم ببينيم چي ميشه
خلاصه مرد قصه ي ما يک دفعه از خواب ميپره و ميبينه
که شب چهلم تموم شده , آفتاب طلوع کرده , نمازش قضا شده
راستي شما دوستان عزيز
فکر ميکنيد امام زمان براي چي بايد ظهور کنه ؟
و چرا الان ظهور نميکنه ؟
و اگه ظهور کنه ما جزء اون دسته ايم که گردنمونو ميزنه
يا جزء اصحاب حضرتيم ؟
و دوست دارم اگه ميخواهيد نظر بديد بگيد اگه به جاي مرد
قصمون بوديد وقتي به شهر خودتون بر ميگشتيد و
مردم شهر از شما ميپرسيدن چرا امام زمان ظهور نميکنه چي ميگفتيد ؟
نظر شخصي من اينه که خيلي از انسانها تا
زمانيکه منافعشون در خطر نباشه دم از اسلام و
مسلمين ميزنن و وقتي منافعشون در خطر باشه
با هزار توجيه بر روي اصلي ترين موازين اسلام خط بطلان ميکشن
و به نظر من توجيه کردن راحت ترين کار توي اين دنياست
ميدونيد در تمامي دنيا وقتي دزد هارو ميگيرن ميگن
چي باعث شد که شما دزد شديد چي ميگن ؟
ميگن رفيق ناباب
حالا اين رفيق ناباب کيه ؟ تا حالا کسي نتونسته
منبعشو تو دنيا پيدا کنه
(شايدم همون ابليس باشه )
شب خوش
نام: | |
ايميل: | |