يه چند وقتي هست به روز نکردم / ميخوام بنويسم و حتي گاهي حس ميکنم پر هستم از نوشتن
ولي نميدونم از چي بنويسم و شروع کنم
باز دلم هواي خطي خطي کردن دفترمو کرده
قلمو بر مي دارم مي مونم چي بنويسم
نمي دونم از کدوم التماس پنجره شکسته
نمي دونم از کدوم گلايه نگفته از کدوم بغض نگفته
نمي دونم از کدوم دستهايي که هيچ وقت به هم نرسيدند
نميدونم از کدوم ايماني بنويسم که بيشتر به شکل توهم داره درمياد تا واقعيت
نمي دونم از کدوم دلي بنويسم که هيچ وقت يکي نشدند
نمي دونم از کدوم سکوتي بنويسم که هيچ وقت فرياد نشدند
نمي دونم از چي بنويسم
نميدونم ازکدوم سياست بنويسم و جبهه بازي که بوي تعفن نده
نميدونم از کدوم چفيه و پلاک شکسته بنويسم
نمي دونم از کدوم اشکي بنويسم که هيچ وقت برايم ريخته نشد
نمي دونم از کدوم انتظاري بنويسم که هيچ وقت قرار بر ديدارش نيست انگار
نميدونم از خلوت دلم بنويسم يا غربت دل ؛ مگه فرقي هم باهم دارند!!
نمي دونم از کدوم شعر بنويسم ؛ شعري که حرف دل بزنه
نمي دونم از کدوم بارون بنويسم باروني که هيچ وقت نشد ساعتها با خيال راحت
زيرش راه برم بدون چتر!!
نمي دونم از کدوم سلام بگم وقتي نه سلامي بود نه خداحافظي ....فقط و فقط نگاه بود
کاش مي شد بدونم چي بنويسم تو مي دوني من بايد چي بنويسم .....؟؟؟؟؟
براي تو
براي تو مي نويسم .
براي خنده هاي سرخوشت .
براي صدايت که ته نشين شده ي آشناييمان بود .
شريک ديوانگي هاي من ،همراه بچگي هاي من ،براي تو مي نويسم .
براي تو که با وجود دوست نداشتن باران زير ان تنهايم نگذاشتي.
براي تو که دقايق و لحظات جوانيمان در کنار هم بود .
براي تو و چشمهاي خندانت .
ما دو دختر بوديم .
با لبخندي بر لب .
بدون چتر .
زير باران .....
ما در افکار هم گم نمي شويم .
ما پاک و زلال در زواياي خيال هم باقي مي مانيم تا هميشه ، تا به آخر...
حتي زماني که هردو ازدواج کرده ايم.
منتظر مي مانم تا دوباره در موسيقي صدايت، صدايم گم شود .
منتظر مي مانم تا در ميان خنده بگرييم .
منتظر مي مانم تا دوباره از دور بيايي و من براي تو دوباره و دوباره دست
تکان دهم و کودکانه بدوم تا تو دوباره و دوباره و دوباره سرزنشم
کني که : تو نمي خواي بزرگ شي دختر؟ تو نمي خواهي آدم بشي؟
وتو نمي دانستي که فاصله ها را زير پا مي سپردم تا لحظات با
هم بودنمان لحظه اي شايد بيشتر شود .
دگر زياد حرف نمي زنم .
پرگويي هايم و خنده هايم و گريه هايم و شيطنت هايم در کنار تو بود .
ساکت مي مانيم تا صداي سکوت فرسنگها را بپيمايد .
دلم ميخواد اين مطلب رو تقديم کنم به راضيه دوستي که 15 سال هست
باهم هستيم و اين شرح حال تنها گوشه اي از باهم بودنمان بود / تقديم ميکنم به زهرا
با اينکه توي يک شهر نيستيم ولي بيشتر از همشهريام حسش ميکنم/تقديم ميکنم به
فائزه که ازش زندگي و صبر را ياد گرفتم و به خاطر من پا روي خيلي
چيزهاي خودش گذشت/تقديم ميکنم به شميم که هر چي زحمت وبلاگم
هست با کمک گرفتن از اون هست و لا غير و من هيچ کاري نتونستم
براش بکنم/تقديم به نگار که هميشه دلم ميخواست اندازه اون مهربون بودم.
تقديم به................................!
شما دوست دارين يادي از کدوم دوستتون بکنيد؟
موفق باشيد
نام: | |
ايميل: | |